چیز آموز

اینجا هرچیزی می خوای بیاموز

چیز آموز

اینجا هرچیزی می خوای بیاموز

چیز آموز

در این وبلاگ هرچیزی آموزش داده می شود. از طریقه نصب یا اجرای بازی ها و طرزتهیه غذاها گرفته تا آموزش کارهای هنری.

بایگانی

آخرین نظرات

نویسندگان

معرفی کتاب-خاطرات یک الاغ

يكشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۷، ۰۴:۲۹ ب.ظ

نویسنده: کنتس دو سگور / مترجم: محمود صاحب / زبان اصلی: فرانسوی


کتاب خاطرات یک الاغ یکى از آثار مشهور کنتس دو سگور، نویسنده‌ى معروف فرانسوى است. این کتاب تصویری از رفتار ناعادلانه و به دور از انصاف برخی آدم‌ها با حیوانات است.

کادیشون راوی داستان خاطرات یک الاغ (The Memories of a Donkey) است. کادیشون خاطراتش را می‌نویسد تا ارباب کوچولویش «ژاک» دنیای او را بهتر بشناسد و مثل خیلی دیگر از آدم‌ها خیال نکند که الاغ‌ها هوش و استعدادی ندارند. کادیشون خاطراتش را می‌نویسد که دیگر کسی به او نگوید «الاغ نادان!»؛ می‌خواهد همه او را بشناسند و «الاغ باهوش» صدایش کنند.

کادیشون در این کتاب، با زبانی کاملا صادقانه، که نافی برخی حیله‌گری‌ها و بدجنسی‌هایش با برخی آدم‌ها هم نیست، خاطراتش را از صاحبان متعددی که داشته به شیوه‌های داستانی روایت می‌کند.

او الاغی است که همه چیز را می‌فهمد و درک می‌کند. روایت او از دردها، شادی‌ها، حسرت‌ها، شرم‌ها و فریب‌هایش، او را به یک راوی کاملا زنده و قابل اعتماد برای کودکان و نوجوانان بدل کرده است، ضمن اینکه انتخاب چنین راوی در ذات خود، جذابیت‌های فراوانی برای این گروه سنی دارد.

کادیشون در طول داستان، به عنوان موجودی زنده و دارای هوش سرشار، به سادگی با بی‌عدالتی‌های بسیاری از صاحبانش مبارزه می‌کند و تن به بسیاری از رفتارهای آن‌ها نمی‌دهد، ضمن اینکه خاطرات بسیاری نیز از کمک کردن به کودکان و صاحبان مهربانی نقل می‌کند که او را دوست داشته و به هوش و فهم او اعتقاد داشته‌اند. کتاب «خاطرات یک الاغ» را می‌توان در گونه ادبیات تخیلی جا داد. ضمن اینکه داستان به لحاظ پرداخت و انتخاب راوی، قابلیت زیادی برای تبدیل شدن به یک اثر انیمیشن دارد.


در بخشی از کتاب خاطرات یک الاغ می‌خوانیم:

صاحب من در آن موقع زنى بود پرمدعا، موذى، بى‌حیا و شقى. چنان بدطینت و پست‌ نهاد بود، و بى‌رحمى و شقاوت را تا بدانجا مى‌رسانید که تمامى تخم‌مرغ‌ها، کره، پنیر، سبزى، و میوه‌جاتى را که در طول هفته به دست مى‌آمد در چند سبد پر مى‌کرد و بر پشت من مى‌گذاشت. با آن که بار من چنان سنگین بود که به زحمت مى‌توانستم قدم از قدم بردارم، با این وجود، این زن بدذات و بدجنس خودش هم روى سبدها مى‌نشست. من خسته و نالان، از ترس ضربات چوب و سیخونک، مجبور بودم یک فرسخ فاصله‌ى ده را تا هفته بازار بدوم و هرچه زودتر زن سلیطه را با کالایش به فروشگاه برسانم. ضعف و خستگى کار طاقت‌فرساى روزانه همواره مرا عصبانى مى‌کرد و خشمگین مى‌ساخت. و در روزهاى بازار از آتش خشم و غضبم به حدّى شعله‌ور، و چنان ملتهب و متغیر مى‌شدم که نهایت نداشت، ولى از ترس ضربات و دگنک که هیچ‌گاه از آن بى‌نصیب نمى‌ماندم خشم خود را فرو مى‌نشاندم و دم بر نمى‌آوردم. صاحبم چوب کلفت گره‌دارى داشت، و هر وقت مرا مى‌زد از درد بى‌تاب مى‌شدم. صبح‌هاى سه‌شنبه که مقدمات رفتن به بازار فراهم مى‌شد، آهى سرد از دل پر درد برمى‌آوردم و حتى عرعرهاى شکایت‌آورى مى‌کردم تا شاید وى را دل بر من بسوزد. به ترحم آید و کمتر بارم کند، ولى...

ولى شبگیر شوهرش در طویله به سراغم‌ مى‌آمد و پس از یکى دو لگد مى‌گفت «یا الله، راه بیفت، خفه‌شو، با این صداى منحوست گوشم را کر کردى، هى‌ها، هى‌ها، و زهرمار.» آنگاه پسرش را صدا کرده و دستور مى‌داد «بیا این الاغ را ببر دم در تا بارش کنیم. این سبد تخم‌مرغ را بار کن، آن سبد را هم بیاور، پنیر و کره یادت نرود. حالا سبزى‌ها را بار کن، خوب شد. اگر همه را بفروشیم پول خوبى گیرمان خواهد آمد... خوب بدو برو یک صندلى هم بیاور تا ننه روى آن برود و سوار شود... حالا خوب شد... بارک الله... سفر به خیر... بیا چوب و سیخونک راهم بردار و هین کرد.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۲۳
نویسنده چیز آموز

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">